محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

184

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابراهيم گفت : « اين خواهر منست » زيرا بيم داشت اگر بگويد زن منست فرعون به خاطر ساره او را بكشد . فرعون به ابراهيم گفت : « او را بياراى و پيش من فرست تا او را ببينم » . ابراهيم بازگشت و گفت ساره آماده شود و او را به نزد فرعون فرستاد و چون ساره نزديك فرعون نشست ، دست به سوى او برد اما دستش بر سينه بخشكيد و چون چنين ديد كار او را بزرگ دانست و گفت : « از خدا بخواه كه دست مرا رها كند ، به خدا با تو بد نكنم و نكويى كنم . » ساره گفت : « خدايا اگر راست مىگويد دستش را رها كن ، » و خدا دست او را رها كرد و ساره را پيش ابراهيم فرستاد و هاجر ، كنيز قبطى خويش را به دو هديه كرد . ابو هريره گويد : پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم فرمود : « ابراهيم عليه السلام سه - بار دروغ گفت كه دو بار در راه خدا بود ، يكى اينكه گفت : بيمارم ، ديگر آنكه گفت : اين كار را بت بزرگ كرده است . و يك بار ديگر وقتى در سرزمين يكى از جباران مىرفت در منزلى فرود آمد و مردى پيش آن جبار رفت و گفت : « به سرزمين تو مردى هست كه زنى بسيار زيبا همراه دارد » و جبار او را بخواست و گفت : « اين زن كيست ؟ » گفت : « خواهر منست . » جبار گفت : « برو او را پيش من بفرست . » و ابراهيم پيش ساره رفت و گفت : « اين جبار مرا از تو پرسيد و گفتم كه خواهر منى ، پيش وى مرا تكذيب مكن كه در راه خدا خواهر منى كه در زمين مسلمانى جز من و تو نيست . » فرمود : « پس او را ببرد و ابراهيم عليه السلام به نماز ايستاد و چون ساره به - جبار در آمد بر او جست كه ببيندش اما به سختى گرفته شد و به ساره گفت : « خدا را